لحظه های خیس من
امروزم برا يكي كه خيلي دوسش دارم منت كشي كردم
قضيه هم اصلا عشقي نيست يكي از نزديكانم براش يه مشكلي پيش اومده بود مجبور شدم به يه آدم كثيف رو بندازم بزرگترين آرزويي كه ميتونم براتون بكنم اينكه: اميدوارم طوري زندگي كنين كه هيچ وقت محتاج كسي نشين
کاش میشد با حضور خود در وجود ابلهانه ام اندکی راز نهفته در نبض های خسته ام را درک کنم
اما نمیدانم چرا از قاعده ها دورم نه می دانم که چگونه با خود کنار آیم نه می دانم که چگونه از فراز و نشیب های پر نشیب خود را کنار کشم می دانم نمی شود ولی یادم می آید مادر بزرگم سال ها پیش گفت "می شود هر آنچه بخواهی "حال من سوال ها از شدن ها و نشدن ها دارم اما او نیست که پاسخ دهد و آرام در اندوه نوجوانی و از فراق جوانیش در میان خاک خفته. همان گل وجودمان که از آن سرشته شده ایم .من باز در همین هم مانده ام ...خاک را می گویم چه غریب است...وشایدهم قریب باشد.
گاه باید اندیشید به آنچه که نباید اندیشید .
نه جای تنقید است نه شکایت ...کمی جانمان به لب رسیده آن هم مهم نیست خدابزرگ است
تک سواری خسته ام...
در سرای انتظار تشنه لب می نالم
دستانم بسته است
چشم ٍگریان غرببانه نگاهی سوی بی سوی خدا دارد
و صلایم بی جواب...
دست سوی آسمان که در این ماه عزیز
انتظار من و این قافله پایان یابد
مهدی من بازآی...
نمیدانم چگونه با این همه مشکلات که همه جانبه به سمت من هجوم می آورند مبارزه کنم؟
سوال های متعدد و افکار متفاوت ذهنم را خسته کرده است نمیدانم حکمت عاشق شدنم در این برهه که درگیر دغدغه های زندگی هستم چیست؟
فکرش را نمی کردم بعد از آن اتفاق تلخ دوباره قلبم برای کسی در این جهان بلرزد فکرش را نمی کردم که دوباره حسی متفاوت نسبت به یک انسان دیدگاهم را تغییر دهد. همچنان به دنبال سوالاتم در کوچه پس کوچه های ذهنم سرگردانم.
تو برایم درد را معنا کن
تو جوابت این بود به مخاطب که منم
درد عشاق و شقایق همانند هم است
درد تو درد دل است
تو به من باز پاسخ ، چنین میدادی
راز دردت را نمی دانم ولی هر چه هست
با شقایق ، گل سرخ هم صدا می تازی
همنشین باید شد ، با بزرگان خیال ، تا بر اوج نسیم
بنشینی آرام...

سلام به تمام دوستانی که در این مدت خالصانه ابراز محبت کردند و از بعضی دوستان هم که تصور می کردند می توان همیشه به زندگی خندید و موضوع را جدی نگرفتند نیز ممنونم اما همیشه این چنین نیست ، زندگی سخت انتقام می گیرد و بین افراد تفاوت قائل نیست .
ولی موضوع اینه که یکی از بهترین دوستان خانوادگی ما با همسر و تنها فرزندش که 5 سال داشت دیروز بر اثر تصادف دچار ضربه ی مغزی شد. دوستی که بعد از این اتفاق همه از انسانیت و بزرگیش صحبت می کنند . به خاطر این حادثه اشک در چشمان تمام اطرافیان دور و نزدیک حلقه زد .
اما از شما دوستان تقاضای عاجزانه ای دارم :
هر یک از شما با خدایتان رابطه ای دارید و می دانم که یکی با زبان از خدا طلب کمک می کند یکی با قطره ی اشکش خدا را خبر می کند. هر طور که می دانید زود جواب می گیرید فقط لحظه ای برای به هوش آمدن این بنده ی خدا دعا کنید فقط لحظه ای شفاعت او را از دل بگذرانید شاید خداوند به واسطه ی شما یک خانواده را از عزا نجات دهد .ممنون از مهرتان .
زندگی از غم و اندوه سرشار
دیده هر جا می گشایم دل من می نالد
به چه دل خوش باشم ...
آسمان آبی یا شب مهتابی
راه حل دیگر نیست
طعم باران بوی گل های شقایق
چاره ساز دیگر نیست...
زندگی در گذر است ، از که باید پرسید
که چه باید باشد و چه باید فهمید، از عبور خورشید
می رود از پس هم ثانیه ها...
و میان من و تو، هر که یک نغمه ی دلتنگی و غم می خواند
راه من کوتاه است و پر از پیچ و خم است
دیگری راه ، برایش هموار
گِله ای نیست ... چون میان من و او فاصله نیست
خط پایانِ همه یکسان است
یک نفر ، پی یک تکه ی نان می گردد
آن یکی سوی دلتنگی و غم می تازد
وتوقف بیجاست ...
چون زمان در گذر است
و فقط مرگ
خط پایان این همه دردسر است...

دیشب بعد از مدتها خواستم از غم و غصه بیام بیرون برای همین به اتفاق خانواده رفتیم خواستگاری(سوء تفاهم نشه برای پسرخالم رفتیم ) خلاصه بعد از کلی معطلی برای انتخاب لباس راه افتادیم و من با آقا داماد (رضا) رفتیم گل و شیرینی خریدیم و با دوتا ماشین رهسپار شدیم اولش رضا خیلی خونسرد بود اما اینقدر بهش موج منفی دادم که وقتی جلوی در رسیدیم از دلشوره داشت میمرد
.
رفتیم داخل و خودمو آماده کرده بودم که یه چندتا تیکه به خانواده ی عروس بندازم که برخلاف انتظار مجلس اونقدر خشک شروع شد که مجبور شدم مثل یه داماد یه گوشه سکوت اختیار کنم
.خلاصه بعد از چند ساعت عروس خانم چای آورد ، منم که اولین بار بود عروس میدیدم نیشم تا بنا گوش باز شد و رضا هم اینقدر هل شده بود که بلافاصله پا شد و به عروس گفت : خوش اومدید . گفتم :دیوونه باید اون بگه خوش اومدید
. منم خواستم خراب کاریشو درست کنم گفتم : مبارک باشه...چه چای خوش طعمی دارین(حالا می گفتم خوش رنگ باز یه چیزی آخه هنوز نخورده بودم که
)
بعد از لحظاتی کوتاه پدر عروس بلند شد ظرف میوه رو بچرخونه که تا رسید جلوی من نه گذاشت نه برداشت رفت روی انگشتم من یه فریاد کشیدم به طوری که منصورخان(بزرگ خاندان عروس) حدود 2 متر به هوا برخاست حواسم به پام بود که به جای موز، خیار برداشتم دیگه داشت اعصابم بهم میریخت
که منصور خان یه نگاه به تلویزیون کرد(بازی هلند اوراگوئه بود) و به داماد با اون لهجه ی جذابش گفت :این توپ بازی هم شد ورزش که شما نگاه میکنید؟ منم شدید خندم گرفته بود !
می خواستم بگم پدر جان اسم این ورزش فوتباله !!! که ترسیدم منو بخوره
برای همین فقط به خنده هام ادامه دادم که با یه پس گردنی آروم گرفتم که بعد فهمیدم از جانب پدر گرامی بود![]()
پشت دستمو داغ کردم که دیگه در خواستگاری حضور پیدا نکنم(البته از خرابکاری میز شام و ماجرای برگشت به خونه فاکتور گرفتم که طولانی نشه)
چرا باید اینگونه باشد که اکثر افراد خود را پشت دیوار بلند غرور پنهان کنند
آیا هیچ گاه به ذهنشان خطور کرده است که کمی آرامتر بر قلبها پا بگذارند؟
سالهاست که با خود درگیرم و کلنجار میروم تا معنای حقیقی واژه ی " اشرف مخلوق" را بفهمم
اما بی جواب مانده ام که چگونه نام اشرف مخلوق را بر انسان نهادی؟
انسانی که همنوعش را می کُشد!!!
و گاه فرزندش را نابود می کند !!!
من تا کنون هیچ مخلوق دیگری را نیافتم این عمل را انجام دهد یا آلوده به هزار گناه باشد.
زمانی که به این موضوع فکر می کنم به اکراه نفس ها از گرمگاه سینه ام خارج می شود.
خدایا نمی خواهی پاسخ دهی ...سکوت آزارم میدهد...

دیشب دوباره دیده ام بی تاب شد
به سوی دشت خاطره،روانه شد
دوباره قلب من تپید برای قلب آسمان
دوباره دل گرفته بود
صدای نبض من ، سکوت را شکسته بود
در آن زمان
ستارگان همرنگ آسمان شدند
جبین ماه تیره شد
دقایقی انتظار برای دیدن خدا...
قطره ای از آسمان روی دستانم نشست
و صدایی از عمق وجودم حس شد
احساس کردم که خدا آرام گفت:
می بینمت ، ای ناامید از زندگی ...

الان شش ماهه که دارم سعی می کنم یک راهی پیدا کنم تا بتونم کارمو شروع کنم خیلی جاها رفتم اما یا باید پارتی داشته باشی یا سرمایه اما من برای تهیه ی امکانات اولیه هم موندم
تنها دارایی من یک دوربین دستی ،یک عالمه استعداد و یک کمد پر از فیلمنامه که داره خاک می خوره
اما برای فیلم سازی اینا کافی نیست
دیگه از همه جا ناامیدم آخه من توی این شهر کوچیک چه طور میتونم تنها شروع کنم وقتی آدمای اطرافم میگن امکان نداره تو بتونی فیلم بسازی این افراد اونقدر توانایی هاشون رو محدود کردن که فکر می کنن این محدودیت واقعیت داره
خدایا تنها کسی که میتونه یک روزنه برام باز کنه تو هستی ...کمکم کن
در آن هنگام که می رقصد قاصدک در خلوت شب
که می تابد میان شاخه ها نوری از شب تاب بی تاب
زمانی که شغالی بر سر کوهی بلند زوزه ای را می کشد تا عمق غربت
زمانی که نیایش می کند گل در گردش سایه ی مرداب
زمانی که رسد فانوس خیسی کنار ساحل شب
آن زمان است که من می نالم از هجرت تو
آن زمان است که می گویم از چشمان یک عبور
....... یاد تو همچنان در ذهن من جاری است...خواهش می کنم که تا آخر بخونید خیلی مهمه که خیلی چیزها گفته بشه.
یادش بخیر چه دورانی بود دوره ی ابتدایی که خانم معلم با عینک ظریفش مرا همیشه زیر نظر داشت تا مبادا دوباره دست گل به آب دهم.
یادش بخیر زمانی که بر تخته ی زنگاری با گچ سفید می نوشت که علم بهتر است یا ثروت؟
همه یک صدا می گفتند :علم اما من بعد از خاموشی بچه ها با صدایی قاطع می گفتم ثروت.
چه کتک ها که از دست آقای "ب" نخوردم ناظمی که جز شکمش به هیچ چیز فکر نمی کرد.
خانم معلم می گفت که چرا همیشه ساز مخالف میزنی چرا می گویی ثروت؟
می گفتم : ثروت، چون دیگر دوستم از درد سرطان به خود نمی پیچد.می گفتم ثروت چون همسایه دیگر مجبور نمی شود که ساعت 3صبح با لباس نارنجی اش به خیابان های پرسکوت برود وجارویش را به زمین بکشد می گفتم : خانم اجازه ثروت بهتر است چون دیگر عمه ، به خاطر آینده ی دختر عمه زری سکته نمی کند.
همیشه خانم معلم می گفت: علی تو آخر کار دست خودت می دهی ، تو کله ات بوی قرمه سبزی میدهد...
هیچ وقت نه من حرفهایش را فهمیدم نه او اشک هایم را حس کرد...
فقط پاسخ میدادم که : خانم اجازه برایم فرقی نمی کند که زنده بمانم یا زنده بگور شوم فقط می خواهم شبی با آسایش چشم بر هم بگذارم ، شبی بدون فکر کردن به سرطان جواد ، به رفتگر همسایه، شبی بدون فکر کردن به جهیزیه ی دختر عمه زری .......اما خانم بدون فکر که نمی شود .
سالها از آن حرفها می گذرد اما نه من زنده بگور شده ام نه زنده مانده ام و برایم همین سخت است که همچنان زجر می کشم...
چه خنده آورند آنها که بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن آنها است...
و چه اندوه بزرگیست که نبودن خود را در قلبها احساس نمی کنند و می پندارند که هستند و جاویدانند.
چه کسی به این افراد خواهد گفت که سالها پیش در دلهایمان مرده اید و حتی خاطره ای در ذهنمان از شما به جا نمانده است
همین کافی است ... اگر کسی چیزی می خواهد بفهمد با همین اندک جمله ها هم می فهمد... کمی تامل می خواهد.
که پام به یه نصفه کفش خورد فکر کنم قالب زیر کفش بود و چند متری دور تر از من افتاد توجه نکردم
چند دقیقه ای گذشت رسیدم به یه مادر که دست دختربچه شو محکم گرفته بود و دنبال خودش می کشید و دختربچه با صدای بلند گریه می کرد قدمامو تند تر کردم تا ازشون رد بشم که چشمم به کفشهای دختره افتاد یک کفشش حسابی پاره شده بود و کفش دیگه قالب زیرش کنده شده بود مادره فهمید دارم نگاهشون می کنم زاویه ی دیدمو تغییر دادم تا آزارشون ندم بغض گلومو گرفت خیلی ناراحت شدم احساس کردم دنیا رو سرم خراب شد می خواستم تو پیاده رو بشینم و زار زار گریه کنم
آخه چرا هر جا رو نگاه می کنی جز درد این بشر چیزی رو نمی بینی
*آبجی کاش میدونستی که اگه یه خورده دیر جوابمو بدی چه حالی پیدا میکنم کاش میدونستی که در درونم چی میگذره*
می کشیدم خدایا چرا منو از خودت جدا کردی! بزرگ شدم بهارهای زندگیمو به سرعت باد گذروندم داشتم کم کم به زمین و زمینی ها عادت می کردم ،چاره ای جز این نداشتم یه عادت تلخ زمینی؟ اخلاقم عوض شد وجودم مثل زمین مملو از گناه شد
اما کم کم دوباره روزهای اول یادم اومد اون گریه ها اون بی تابی ها ،الان دوباره بی
حوصله شدم دوباره مثل روزای اول دلتنگ شدم می خوام آروم آروم رخت ببندم
برگردم پیش خدا آخه من مال زمین نیستم چون زمین خیلی بی احساسه...چون زمین خیلی بی انصافه ...
آخر خط رسیدم ...می خوام برگردم ا
خدایا من آماده ام؟
من زندگی عادی و معمولی مثل بقیه داشتم و بیشتر تعطیلات با فامیلای درجه ۱ می رفتیم سفر به خصوص تابستونا یکی از این فامیلا دختر خالم بود ما خیلی خودمونی بودیم ...و از ۶ سالگی با هم بزرگ شده بودیم البته اون چند سالی از من بزرگ بود.
روزگار چرخید و چرخید تا اینکه کنکورش رسید . اعلام نتایج شد و باهم رفتیم و نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه قبول نشد حالش چند روزی بهم خورد بستری شد هر شب من بهش سر میزدم. و کارم شده بود دلداری دادنش .
نتایج دانشگاه آزاد اومد و با هزارتا نذر و دعا گرافیک قبول شد و رفت (درسش خیلی خوب بود ) ماه های اول تلفن بهش می زدم و باهم صحبت می کردیم اما کم کم داشت صداش برام غریبه میشد احساس می کردم که داره ازم فاصله می گیره اما فکر می کردم به خاطر اختلاف سنی مونه؟ خیلی برام سخت شده بود وضیعتم خوب نبود اما نمی دونستم چرا ین جوری شدم؟
بعد از چند هفته فهمیدم که با یکی دوست شده و به سختی تونستم شماره ی پسره رو پیدا کنم زنگ زدم و هر چی فحش یاد داشتم بهش گفتم شکه شده بود گفتم پاشو بکشه کنار ولی کارساز نبود و کار بدترم شد ... شبها خوابم نمی برد . تازه داشتم به یه نتیجه ای میرسیدم که من نسبت به اون علاقه دارم که خیلی ها بهش میگن عشق اما اون رفته بود و دیگه برگشتی نبود این اولین و آخرین داستان عشق و اولین شکستی بود که من رو نسبت به زندگی متنفر کرد...
حالا که مدتها از این ماجرا می گذره نمی دونم چی کار کنم بهش زنگ بزنم و با ترس بگم که دوستش دارم که نمیشه چون الان همه ی پل ها رو با زنگ زدن به پسره خراب کردم ... یا بسوزم و بسازم یا هم بمیرم ولی مطمئنم با صبر هیچی درست نمی شه ؟
منتظر نظراتتون هستم
ماری گزیده است مرا از جنس غربت
زهری نهاده در دلم که پادزهرش نابودیست
دیوار قلبم خالی نیست از چوب خط ها
من محصور فکرم محکوم به زندگی
پایان نمی یابد این راه زندگی
اینک نشسته ام تا بگذرد زمان
کنار نخلی که آرامیده در زندگی
من چشم دوخته ام به مترسکها که نمی دانند دارم دلی
من خسته ام از امروز و فرداها، تکرار حسرت ها
من خسته ام از رنج و غربت، از این رفتن ها
خدایا قاصدکم را از من مگیر آبجی همیشه به یادتم...
گوش کن ...مرغ شب از عمق شب می خواند
اختری از بی کران می نالد از رنجش گل
قصه ها، رازها، کنج دیوارٍ دلِ آزرده ی من
نسیم زندگی خفته است در دل من
سنگ تنهایی بر روی کوه غصه ها می غلتد
شاپرک از دیار لاله ها ،می پرد از صحن دید برگ زرد
دل من نیست دیگر یکدست،دست در دست غروب می رود تا پای مرگ...